RAIDIO APPLE
P2
از اونجاییی که کلی حمایت گرفتیم...قراره پارت دو رو زود تر بزارم! قربونتون بکوب رو ادامه
Lucifer( سکته میکنه) :چییییی؟! من نمیخوام با این عمو دراز رادیوای بیفاتم تو یه گروه! یعنی چی؟!
Charlie: بابا! به خودت مسلط باش! ما باید یاد بگیریم چطور باهم خوب باشیم!
Alastor: اوه عالجناب! مثل اینکه حسابی عصبی هستین! اگه میخوای من با نیفتی میافتم!
Nifty(با سرعت برق اسایی میپردو و کنار الستر میایستد): اره! پسر بد بزرگ قد کوتاه! ما با هم یه گروه میشیم!
Lucifer(که نمیخواست تنها بماند و از بازی جا بماند چون اکثر وقت ها تنها بود سریع گفت): اه! نه نه...الان که دارم فکر میکنم...به ایشون رحم میکنم...و هم گروهش میشم ( نویسنده: ای بمیرم.....بچم حساسه)
Charlie(با ذوق): هورا! بالاخره...حالا! قراره بازی کنیم!
Angel(با حالت اغواگرانه همیشگیش): اوه نکنه قراره یه جور دیگه بازی کنیم؟! چون من میخوام ببین چقدر میتونین کارمو تحمل کنین!(نویسنده : انجل یه پو*رن استاره)
Lucifer( لوسیفر سرخ میشه): دهنتو ببند عنکبوت صورتی!!
Alastor(با دیدن لوسیفر که اینقدر کیوت شده میخندد): اوه قربان! چقدر حساس!( نویسنده: اره دیگه! لوسی من حساسع)
Vaggie: بسه! کافیه انجل! بخدا میندازمت بیرون
Charlie: اره...اره! بازی...قراره نقاط قوت همدیگه رو بگیم!...
Vaggie: کی شروع کنه؟
Charlie (با همون ذوق همیشگیش): من من من!...وگی...( مثل همیشه احساساتی میشه) تو بهترین دوست و همراه دنیایی...تو یه محافظ عالی هستی!
Vaggie(یکم خجالت زده میشه ولی به روی خودش نمیاره): باشه باشه!...خب...چارلی تو بهترین دوست دنیا...و یه با اعتماد به نفس عالی هستی
(چارلی از شدت ذوق میره بغل وگی)
Angel(با خنده ): خبببب...هاسکرز؟...اون یه خونسرد بامزس! یه گربه پخمه
Husk: لعنتی...انجل؟...اون....خب...روحیه قوی داره.
Angel(انگار سر صحنه است و دست میزنه): واییییی هاسکرز! چه خلاق!
Lucifer: هی! من پادشاهم!...تو اول بگو...یه دستوره! نه درخواست!
Alastor(لبخندش عریض تر و گشاد تر میشه): اوه قربان!...با اینکه از دستور گرفتن بدم میاد به حالت درخواست در نظر میگیرمش!...شما یه روحیه خلاق و مهربان پشت ماسک بی خیالی دارین!
Lucifer( لوسیفر به شدت سرخ میشه):م...من؟...خلاقم؟...( لوسیفر توی ذهنش: جدی؟...از دروان خلقت تا حالا هیشکی ازم تعریف واقعی نکرده بود...اهع الانه که گریه کنم) ( کلاهشو کشید رو صورتش)...خب...تو هم...مدریت خوبی روی احساساتت داری...( و سرخ تر میشه)
Alastor(با لبخند): اوه قربان! چه تمجید خوبی! چرا کلاهتون رو رو صورتتون میارین؟
( و دستشو میاره تا کلاه لوسیفر رو عقب بکشه)
( لوسیفر به شدت سرخ میشه و کلاهشو میگیره و فرار میکنه)

خب عشقام تموم!
سوال پست:اگه جای لوسیفر بودین چیکار میکردین؟
شرط هم فقط حمایته اگه واقعا دوست داشتین.