تصویر هدر بخش پست‌ها

💚𝐆𝐫𝐞𝐞𝐧 𝐏𝐚𝐥𝐚𝐜𝐞💚

خوش اومدید به قصر طبیعت ما اینجا یه قصر بزرگه🎻 خوشحال میشم بهمون به پیوندی زیبا✨️

RAIDIO APPLE

| princess riley

P5

بالاخره رسیدیم به پارت 5!

برو بریممم برای یه پارت عاشقانه

 

Lucifer(داخل اتاق سردش نشسته بود): ها ها!( خنده تلخ) میدونستم! اصلا چرا باید عشق رو به یه گوزن بی احساس ابراز کرد؟!...اول اول هم نباید خودمو درگیر میکردم!

( سر تختش دراز میکشد) هعی...من کلا ادم جوگیریم!(خنده عصبی) اصلا چرا گریه کردم؟! اون راست میگه! من پادشاه بی احساسم!

(و با دستش موهای طلاییش را چنگ میزند) اهععععع! من خیلی احمقم!( و دستش را بالا میگیرد) نگاه کن...تبدیل به چی شدم...( ناگهان فکری به ذهنش میرسه و روی تخت میشینه) ای لعنت به این ذهن منحرفتتت!

( riley : به چی فک کردی لوسی گشنگم؟)


همزمان وضعیت در هازبین هتل :

Angel( داره پفیلا میخوره): هیییی!( و سوت اغواگرانه ای میکشه) ببین کی روت کراش زده ال!

Charlie(با نگرانی): چی؟! یعنی بابای من...عاشق...اون شده؟! وگیییییییی( چشمامش گشاد شده) الان این هم جنبه مثبت و هم منفی داره نه؟! ما میتونیم درستش کنیم!؟؟(نفس نفس زدن)

Vaggie(دست های چارلی را میگیرد): اروم باش دختر! ما درست میکنیم...البته فک کنم

Nifty(با سرعت برق کنار وگی میاید و از سر و کولش بالا میکشد): هی هی دختر شمشیری پسر بد بزرگ کجا رفت؟!

riley ( نویسنده): و اما...الستر کجاست؟...نکنه جا زده؟... یا ترسیده؟...اوه نه نه...هنوز تو شوکه (خنده)

(الستر ناگهان داخل سایه ها غیب میشه)

Husk: هی!...کسی میدونه اصلا خود الستر کجاست؟

( کل اعضا هتل به سایه ای که رفت خیره میشن)

Angel: اوه! نیفتی! پسر بد بزرگت جا زد(خنده)

( ناگهان الستر جلوی در  قصر میایسته و در میزنه در حالی که لبخند شیطنت امیزی بر لب دارد)

 riley (نویسنده): اوه این خوب نیست!

Alastor: اوه قربان! چقدر حساس! میشه بیام تو؟

Lucifer( ناگهان از تخت پرت میشه پایین): ا...الستر؟!!! چطوررررر؟؟( با عجله سمت در میرود) چ...چرا اینجایی! تو که گفتی باهام کاری نداری؟! نکنه اومدی اذیتم کنی؟! راستشو بگو!

Alastor(با لبخندی که حالا یکم نرم تر شده به لوسیفر نگاه میکنه):اه لوسی...من ادم قلب شکنی هستم اما راستشو بگو...اگه میخوای تا برم؟

Lucifer(سرخ میشه و اب دهنشو قورت میده): ح...حالا هرچی!...بیا تو

Alastor(لبخندش گشاد تر میشه): جواب درست!( وارد قصر میشه) چه سلیقه قشنگی!...طلایی و سفید و زرد و قرمز! مثل همیشه

Lucifer ( ناگهان به سمت الستر خیز میبرد و با توجه به این کوتاه تره بال هاشو باز میکنه و یقه الستر رو میگیره): تو نیومدی که از دکور تعریف کنی!! رو مخم اینقدر لزگی نرقص!

Alastor ( لبخند میزند و ناگهان کمر لوسیفر را میگیرد): اوه قربان...شما باهوش هستین میدونم.

Lucifer ( سرخ میشود): ا...الستر؟

Alastor ( با اون یکی دست ازادش دست لوسیفر رو از یقه اش جدا میکند و در دستش میگیرد): زیاد رمانتیک بازی بلد نیستم اما...اگر که هم احساسیم پس...

Lucifer (رسما از خوشحالی میترکد): جدیییی؟! تو هم به من احساس داشتی؟

تماممممم

ای جان خوشحالتون کردم نه؟

فقط یه چیزی! لطفا همراه با لایکتون برام کامنت هم بزارین! میخوام نظرتونو بدونممم